تبليغاتX
آواژه

می دونید تفاوت خانوما و آقایون چیه؟ اینه که خانوما بر عکس آقایون به اون موهبتائی که خدا بهشون داده راضی نیستن. می پرسید چرا؟ عرض می کنم خدمتتون. توی تمام جک و جونورائی که خدا آفریده، نرها از ماده ها خوشگلترن، تا بتونن نظر جنس مخالف رو به خودشون جلب کنن (مثل شیر و گوزن و طاووس و ...). ولی این قضیه واسه ما آدما دقیقاً بر عکسه. از همون اول داستان آفرینش انسان، خدا توی خلقت خانوما وسواس ویژه ای به خرج داده و تا تونسته از خودش مایه گذاشته؛ آقایون هم که بنده خدا ها چیز قابل عرضی ندارن که بگم خدمتتون. اصلاً انگاری خدا اول زن رو آفریده و انصافاً ز خودشم حسابی مایه گذاشته، وقتی که خسته شد، از سر بی حوصلگی یه مشتم گل مالید به هم و گفته اینم مردش. یه روایت دیگه هم هست که میگن؛ مرد نتیجه گِل بازی جبرئیله، اونم موقعی که خدا خواب بوده.

بگذریم. نکته ای که می خوام بگم خدمتتون اینه که؛ با این وجود همه این نابرابری که از ازل توی آفرینش زن و مرد بوده، بازم خانوما از خلقتشون راضی نیستن و واسه از فرق سر تا نوک انگشتای پاشون طرح بهینه سازی دارن. از رنگ و مش و فر و های لایت واسه موهای سرشون بگیر تا کرم پودر و پنکیک و رژ لب و رژ گونه و خط لب و خط چشم و ریمل و سایه و لاک و موم و اپی لیدی و فرنچ و چه و چه و چه. تازه وقتی که کم میارن بازم میرن سراغ ماجیک برا و گن و انواع عملهای رفع افتادگی پلک و کاشت گونه و برست ایمپلنت و لیپوساکشن و اُرتودنسی و غیره. انواع کرمهای دور چشم و بزرگ کننده و کوچیک کننده و ... که جای خود.

تازه با این وجود، بازم این آقایون هستن که باید واسه جلب توجه خانوما تلاش کنن و تنها ابزارائی که در اختیار دارن، ماهی یه بار اصلاح مو و هفته ای دو سه بار اصلاح صورت و در موارد بسیار نادر، عمل جراحی بینیه. حالا خدائی خودتون تبعیض رو ببینید، هی برید اینور و اونور هوار بکشید که خدا مرده. به خودش قسم که که اگرم مرد باشه، خیلی فیمینیسته. توی حکمت این یه کار خدا موندم به جون خودش.

 

پی نوشت 1: این Larger Box ی که جدیداً واسه فروشش تبلیغ می کنن، به هیچ عنوان به عنوان ابزار زیبائی واسه آقایون به حساب نمیادا!

 

پی نوشت 2: اگه یه وقت دیدید که یه بنده خدائی واسه جلب توجه،  دست به یه سری حرکات محیر العقول زد یا شروع کرد به مزه ریختن و گفتن حرفای صد من یه غاز توی جمعی که چند خانوم حضور دارن، زیاد بهش خورده نگیرید؛ اون بیچاره می خواد کم کاری خدا رو اینجوری جبران کنه.

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 10:38 توسط میثم |

خوب یادمه که یه روز، یه نفر، یه جائی، یه حرفی در مورد یه چیزی بهم زد که الآن هرچی فکر میکنم یادم نمیاد که کی بود و چی گفت. مکان و زمانش هم که دیگه مهم نیست. ولی خدائیش حافظه رو حال میکنی؟ با وجود این همه مشغله کاری که این روزا دارم، هنوز خوب یادمه که یه روز، یه نفر، یه جائی، یه حرفی در مورد یه چیزی بهم زده.

حالا تو چطور فکر می کنی که ممکنه اون پولی که دو سال پیش بهم قرض دادی رو یادم رفته باشه. برو خیالت تخت، ما که مال مردم خور نیستیم برادر من!

راستی، حالا چند بود این پولی که میگی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27ساعت 11:12 توسط میثم |

حدود 5-4 ماهی میشه که اصلاً سراغ "Facebook" نرفتم. یعنی دقیقاً از بعد حوادث انتخابات خرداد 88. ولی هنوز که هنوزه؛ هر وقت "e-mail" م رو باز می کنم، پیغامای پر از مهر و محبتی که دوستام واسم گذاشتن رو می تونم بخونم. یکی از پیغامهائی که یه نسخه از اون از طریق "e-mail" به دستم رسید، خبر ثبت "نوروز" در فهرست "میراث غیر ملموس جهانی سازمان ملل" بود. با خوندن این مطلب اشک توی چشمام حلقه زد و تنها کاری که از دستم بر اومد این بود که به تمام دوستانی که توی این مدت با امضاء انواع طومارها و شرکت در "Campaign" های مختلف سعی در به ثبت رسوندن این رویداد مهم در عرصه جهانی بودن، از طریق ارسال "SMS" تبریک بگم.

خوشحالیم زیاد طول نکشید وقتی که یادم اومد که اگر توی مملکتمون هر ... (غیر از اینی که الآن هست) بود، الآن همه با شنیدن این خبر توی خیابون می ریختن و تا شب جشن و سرور راه می انداختن و بعدش امروز رو بعنوان یه روز ملی اعلام می شد و از این به بعد هر سال مردم این روز رو جشن می گرفتن و ...

حالم بیشتر گرفته شد وقتی که شب توی برنامه "شباهنگ" از "تلوزیون صدای آمریکا"، جشن و پایکوبی مردم "برزیل" بابت انتخاب کشورشون بعنوان میزبان "المپیک 2016" رو دیدم. چیزی که این وسط بیشتر از همه گلومو فشرد، حضور "رئیس جمهور برزیل" در وسط جمعیت، در حال رقص و شادمانی بود.

نمی دونم، شایدم من دارم اشتباه می کنم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/24ساعت 21:25 توسط میثم |

هر کس بخاطر ظلمی که بهت کرده، مستحق مجازاته. اگه ببخشیش، اونو از حقش محروم کردی.

 

داگویل - پرده نهم - مکالمه گریس و پدرش

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 13:49 توسط میثم |

فیلم Lost City"" روایت "انقلاب کوبا" در سال 1959 به رهبری "فیدل کاسترو"، از زبان "فدریکو فیبوویه"، صاحب ثروتمند کاباره "قصر فیکو" (با بازی "اندی گارسیا") است؛ مردی که آوازه شهرت و ثروت او، وی را از پرداخت هرگونه وجهی در رستورانهای "هاوانا" معاف کرده است.

فیلم با مشاجره لفظی "فیکو" و برادر کوچکترش، که به موج طرفداران فیدل کاسترو پیوسته و خانواده را به همراهی با وی دعوت می کند، شروع می شود. بعد از این مشاجره، برادر کوچکتر خانواده را ترک کرده و نهایتاً "فیکو" از کشته شدن برادر خود در درگیری مخالفان دولت با نیروهای امنیتی برای تصرف کاخ ریاست جمهوری با خبر می گردد. در اوج نابسامانیهای آتی، رقاصه مورد علاقه "فیکو" نیز در بمب گذاری صورت گرفته در کاباره وی، توسط انقلابیون کشته می شود. در این هنگام برادر دیگر او نیز به انقلابیون می پیوندد.

سر انجام پس از فرار رئیس جمهور کوبا هنگام تحویل سال نو میلادی 1959، انقلاب کوبا به ثمرنشسته و قدرت به نظامیان طرفدار "فیدل کاسترو" (که اکنون از محبوبیت بسیاری نزد عامه مردم برخوردار است) منتقل می شود. تلاشهای "فیکو" برای نجات یکی از دوستانش (که از افسران ارتش در دولت سابق است) بی نتیجه مانده و در این بین برادر وی حاضر به هیچ نوع همکاری با او نمی گردد. برادر "فیکو" برای پیشرفت در دستگاه حکومتی جدید، به دستور "فیدل کاسترو" مأمور ضبط مزرعه تنباکوی عموی خود به نفع دولت انقلابی می گردد. این اقدام وی منجر به ایست قلبی عمویش شده و در ادامه، برادر "فیکو" با پی بردن به پوچی شعارهای اولیه و سرخوردگی ناشی از عدم تحقق آرمانهای انقلابی اش، با شلیک یک گلوله به مغز خویش، به زندگی خود پایان می دهد.

با لغو مجوز استفاده از ساز "ساکسیفون"، به علت "امپریالیستی" شناخته شدن آن از سوی "وزارت فرهنگ و هنر"، فعالیتهای "قصر فیکو" محدود شده و در نهایت با غیر قانونی شناخته شدن "قمار" از سوی دولت، "فیکو" مجبور به تعطیل کردن کاباره خود می گردد. با مصادره شدن کاباره به نفع دولت و پیوستن معشوقه "فیکو" به دستگاه دولت جدید برای خدمت به "کوبای آزاد"، وی کشور را به مقصد "آمریکا" ترک کرده و در شهر "نیویورک" بعنوان "ظرفشو" در یک رستوران مشغول به کار می گردد.

صاحب رستوران که از سابقه "فیکو" مطلع است، از وی درخواست می کند تا به عنوان نوازنده پیانو در سالن رستوران مشغول بکار شود و فیکو که به درآمد بیشتری برای انتقال والدین خود از "کوبا" به "آمریکا" احتیاج دارد، پیشنهاد وی را منوط به حفظ شغل "ظرفشوئی" قبول می کند. در نهایت فیلم با صحنه از بسیار زیبائی از رقص سامبا و آواز دلنشینی در وصف زیبائیهای کشور "کوبا"، که "فیکو" آن را در خیال خودت به تماشا نشسته است، پایان می یابد.

این فیلم، سرگذشت تلخ و غم انگیز تمامی انقلابهائی است که به اسم "آزادی" در سراسر دنیا به ثمر نشسته اند. دیدن صحنه های آشنای فیلم، یاد آور سرنوشت تلخی است که در حدود بیست سال بعد برای مردم کشوری دیگر رقم خورده است. مردمان ساده لوحی که خوشبختی نقد خود را با آزادی نسیه معاوضه نمودند.

 

پی نوشت: محدودیت کشور "کوبا" درانجام مراودات تجاری با سایر کشورها بدلیل تحریمهای مختلف سیاسی و اقتصادی، آن کشور را به "موزه خودروهای قدیمی" در دنیا معروف کرده؛ چرا که با گذشت بیش از نیم قرن از "انقلاب کوبا"، امکان واردات خودروی جدید وجود نداشته است. این امر موجب شده است که خودرو به عنوان سرمایۀ خانوادگی، از پدر به فرزند به ارث برسد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 16:15 توسط میثم |